صداي عشق مي آيد پر از شوقم نگاهت كو
در اين بيغوله ها آواره ام بي راه، راهت كو
در اين شب اين شب اندوه تن پوشم زمستان است
به خود مي پيچم از سرما بهار من پگاهت كو
پس از مرگم چه خواهم شد همان كز زادنم ديدي
ز خود مي پرسم اي آيينه ي دل مرده آهت كو
بلور نقره كوب عشق تيغ آلود يلدا شد
اگر خورشيد كوچيدي تن تبدار ماهت كو
پر از كابوس مي آيي برادر سوي رؤيايم
تو از يوسف چه مي خواهي بگو ژرفاي چاهت كو
چرا در خويش مي سوزي دل من سر پناهت كو
درون كوچه ديشب با جنون مي گفت بد مستي:
امير غم چرا از ما گريزاني سپاهت كو؟!
و امشب هم خماري غرق در خونابه مي نالد:
هلا، اي آسمان، اي آسمان، ابر سياهت كو؟!!

